دکتر محمد مکري، جريان فراماسونري در ايران و ميرحسين موسوي
اخيراً رضا گلپور، يكي از محققان در حوزه تاريخ معاصر، طي تحقيقاتش به بخشي از نوشتههاي دكتر مكري در مورد جريان فراماسونري و بخشي از زندگي ميرحسين موسوي و همسرش زهرا رهنورد، برخورد كرده كه ميتواند براي كارشناسان سياسي حائز اهميت باشد.
مقدمه:
دکتر «محمد مُکري» متولد 1305 در کرمانشاه، نويسنده، شاعر، مورخ، محقق و زبانشناس معاصر ايراني، استاد دانشگاه سوربُن پاريس بود که در سال ۱۳۴۴ به پاس سالها خدمات علمي، موفق به اخذ جايزه و نشان علمي از فرهنگستان آثار ملي فرانسه شد. وي مؤلف بيش از يكصد جلد کتاب و پژوهشنامه علمي و صدها عنوان مقاله در زمينههاي تخصصي علوم مختلف انساني بوده است و از همکاران علياکبر دهخدا در لغتنامه به حساب ميآمد. او شديداً به حضور و سيطره فراماسونها در نهادهاي فرهنگي بعد از روي کارآمدن رضاشاه معترض بود و افشاگريهاي زيادي را در اين رابطه انجام داده بود و به همين خاطر به دليل فشار جريانهاي وابسته به فراماسونري مجبور شد ايران را به قصد فرانسه ترك كند. کتابهاي وي اغلب به دست خوانندگان داخل کشور نميرسيد و محافل شوونيستي خارج از کشور نيز در نشريات و سايتهاي خود، او را بايکوت کرده بودند.
وي پس از کودتاي 28 مرداد 1332 و تبعيد به پاريس، در دانشگاه سوربن مشغول به تدريس شد و پس از بيست و چهار سال مهاجرت اجباري، موفق به اجاره هواپيمايي از ايرفرانس شد و در تاريخ 12 بهمن ماه 1357 با حدود بيست تن از اطرافيان «امام» و عده زيادي از خبرنگاران خارجي به تهران بازگشت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي وي به امر «امام» و پيشنهاد وزير خارجه و خواست رئيس دولت موقت و با توشيح و امضاي «امام» به سِمَت نخستين سفير کبير دولت جمهوري اسلامي در مسکو منصوب شد.
مکري دو دهه آخر عمر خود را در پاريس گذرانيد و ضمن تدريس در دانشگاه سوربن پاريس، رياست بخش تحقيقات زبانشناسي اين دانشگاه را نيز بر عهده داشت. وي از جمله محققاني بود كه در زمينه نفوذ جريانهاي فراماسونري در ايران تحقيق كرده و هشدار داده بود و به همين خاطر، همواره مورد غضب عناصر وابسته به اين جريان بود. اطلاعاتي كه وي در زمينه فعاليتهاي فراماسونها در دوران پهلوي ارائه ميدهد، همچون آثار اسماعيل رائين، اطلاعات ناب و مفيدي براي شناخت اين جريان وابسته به صهيونيسم بينالملل است و ميتواند زواياي پنهاني از جريانهاي فرهنگي - سياسي دوران پهلوي را آشكار سازد.
اخيراً رضا گلپور، يكي از محققان در حوزه تاريخ معاصر، طي تحقيقاتش به بخشي از نوشتههاي دكتر مكري در مورد جريان فراماسونري و بخشي از زندگي ميرحسين موسوي و همسرش، زهرا رهنورد، برخورد كرده كه ميتواند براي كارشناسان سياسي حائز اهميت باشد. گلپور در اين زمينه مينويسد: «جمعبندي اينجانب اين است که مرحوم دکتر مکري از دهه 40 شمسي به دليل دسترسي به اسناد محرمانه کتابخانه و مرکز اسناد کاخ اليزه و نظاير آن، به اسناد و صورتجلسههاي لُژهاي فراماسونري دسترسي داشته و با زيرکي تمام، قسمتهاي مهم آنها را در پارهاي از مکتوبات فارسي منتشر كرد.»
اظهار نظر دقيق در مورد صحت و سقم اظهارات مرحوم دكتر مكري نيازمند بررسيهاي بيشتري است كه از حوصله اين نوشتار خارج است؛ اما مرور آنها ميتواند زمينههايي را براي تحقيق و بررسي بيشتر كارشناسان و هاديان سياسي در اينباره فراهم كند.
نقل قولهاي زير از کتاب ديوان استاد محمد مکري كه توسط نشر زيگفريد - اوري، در پاريس و در سال 1370 به چاپ رسيده، انتخاب شده است.
جريان فراماسونري در ايران
... آيا من جز دفاع از ستمديدگان گناهي داشتم که قريب نيم قرن براي خفه کردن صداي حق و کسي که در حفظ اين مآثر ميکوشد، تقيزادهها و حکمتها و پادوهاي «محفل» آنها با توطئه و نيرنگ و شايعهسازي و دروغپردازي براي آنکه مشتش باز نشود، آنهمه خباثتها مرتکب شوند و چراغ دانش و معرفت را در ايران خاموش سازند. اين پادوهاي بوجار لنجان که به زنان مطرب و رامشگران دورهگرد و سوزمانيها و قرهچيهاي قديم بيشتر شباهت دارند تا به انسانها، در همه انقلابات و برگشتگيهاي سياسي و اجتماعي جامه عوض کرده و با بلوف، خود را در پچ پچهاي بيخ گوشي و در محافل در بسته، آفريننده انقلابها و رهبريها و آورنده و برنده دولتها و قدرتها معرفي ميکنند و عليه هر فرد دانشدوست بيزور بيثروت که زور او، ايمان او و ثروت او، دانشدوستي و طلبگي او و عقل و احساس او در شناختن و کشف نيرنگهاي آنان است، توطئه و آشوب برپا کنند و نگذارند تکليف اين مملکت روشن شود و هميشه با وقاحت و بيشرمي، خود را در همه احوال، ناظر و حاضر و طلبکار بدانند و به ريش مردم و مسئولان بخندند و به داخل و خارج دروغ بگويند وحتي دانشمندان خارجي و دوستداران ايران را سرگردان و حيران سازند ...
دير يا زود نسل جوان و زيرک به کُنه دلالبازيها و بدانديشيها و بيمايگيهاي آنها پي خواهد بُرد و آنها را بيشتر خواهند شناسانيد؛ چنانکه مرحوم اسماعيل رائين هم اين کار را کرد و اگرچه عملش کامل نبود و ناتمام ماند، معذلک مفيد بود و از همان آغاز کار، او را تشويق کردم و موادي در اختيارش گذاشتم؛ ولي او جاهاي ديگر مدارک و اسناد گرانبهاي بسياري يافت که همه سودمند واقع شدند.
مرحوم اسماعيل رائين باز هم به جاهاي حساستر جرئت نکرد نزديک شود و يا آگاهي نيافت و هيچگاه حتي يکي از گزارشهاي جلسات آنها را (جز صورت حضور و غياب اعضاي محافل آنها) منتشر نکرد و از متدها و روشهاي آنها بحث ممتعي بهعمل نياورد. تاکنون کوشش من در بهوجود آمدن راهي بوده است که خوشبختانه بدان توفيق يافتهام و ادامه توطئهها و خباثتهاي مجريان تسليم (چه قبل و چه بعد از انقلاب) زاده همين موفقيتها و کوششهاي پيگير و ناگسسته سالهاي 1320 تاکنون(1370) است که دشمنان فرهنگ ايران، واپسين نفس قبل از مرگ خود را ميکشند...
اگر هم از نشر نوشتههايي که براي مردم وطن خودم نوشتهام جلوگيري کنند، بالاخره روزي فرصتي پيدا خواهد شد يا در زمان حياتم و يا پس از مرگم، کل اين آثار ناقابل ترجمه شود و انتشار يابد و بدانند که من... در جهتيابي مطالعات علمي، خدمات ناچيز ولي پيگيرانهاي انجام دادهام وآن دُرها را در پاي خوکان نريختهام و در بازيهاي آنها داخل نشدهام و در جشنهاي شاهنشاهي و کنگرههاي تبليغاتي سلطنتي در تمام عمرم شرکتي نکردهام. در سراسر آثار و تحقيقات خود چنانکه بعضي از دانشمندان نوشتهاند، هرگز کوچکترين ارجاع و مراجعهاي با آثار نويسندگان و مؤلفان و قلمفروشان وابسته به مکتب سري نکردهام و اين عمل هم کار سادهاي نبوده است. معذلک مطلبي هم از آنها به نام خودم نقل نکردهام ...
پس چه بگويم درباره ايرج افشار يزدي، پادو تقيزاده، سردمدار همه تفتينها و پاد اين پادو يعني باستاني پاريزي. (در آن زمان که هنوز در تهران بودم؛ يعني تا سال 1333 هنوز اين آقاي مبلغ اصلاحات ارضي و سپاه دانش و کارمند مجله خواندنيهاي اميراني از زير بوتهها سر بهدر نياورده بود که با او دشمني و کينه داشته باشم. او فعلاً به نداي فطرت و «جنسيت» خود به «هم محفليها» و «همجنسان» خود کمک ميکند؛ با آنکه هنوز در «صف نِعال» کساني است که دل و جان آنان به سمت معبود ديگري غير از ايران است. در پايان عمر هم قادر نيست تغيير جهت دهد و از دنياي دربسته و خيالي خود قدمي فراتر نهد.)
يا چه بگويم درباره آن بهاييزاده مازندراني، آقاي ع.ن که بهمناسبت احترام زايدالوصفم به مرحوم استاد علامه عباس اقبال که از نوادر زمان ما بودند؛ قلمم از نوشتن باز ميماندي (سخن در پرده گفتم با حريفان) که او هم دم در آورده است و به اين دسته مبتذلنگار قائم به غير پيوسته است و مقدمهنويسي هم ميکند و با القاي سفسطهها، نوشتههاي حقير و ديگران را هم به ربودن ميدهد تا محملي براي خود بتراشد....
دو نمونه از روشنفکران فراماسون
1- تقيزاده: در زمان ما سر دسته اين گروه، سيدحسن تقيزاده بود. وي يکي از ايرانيان خودفروختهاي بود که از همان صدر مشروطيت دري به عقب باز کرده و آزاديخواهان را به دام ميافکند و خود در همه دستهها و احزاب جاي پاي خود را براي توطئه باز ميکرد. راهِ او راه ميرزا ملکمخان ارمني (ناظمالدوله و «عقل کل»)؛ کلنل روسي ميرزا فتحعلي آخوندف (مبلغ جدايي آذربايجان از ايران و مانند ملکم و تقيزاده طرفدار تغيير خط فارسي به لاتين يا هر خط ديگر جهت قطع رابطه ايرانيان و مسلمانان با هم و با گذشته درخشان خود و محو کليه آثار علمي و فرهنگي سيزده قرن تاريخ زنده بعد از اسلام و به فراموشي سپردن همه آنها ) برادران آقايوفها (آقازادههاي خوي عمال دم پايي روس و انگليس در آذربايجان و ايران) فروغي و جُز آنها بود.
خيانتهايي که او(تقيزاده) در به باد دادن معادن و ذخاير زيرزميني (از قبيل تجديد قرارداد اسارتآور نفت در سال 1933(1313 ه.ش) که بعدها در مجلس شورا به «آلت فعلي» خود اقرار کرد) در مقايسه با آسيبهاي فراوان ديگر او در جهت اسارت فرهنگي و انحطاط و انحراف تمدن و معارف حقيقي و سوق دادن افکار به جهت معيني که مورد نظر او و منطبق با نقشههاي شيطنتآميز او و مکتب سري اوست، اندکي است از بسيار و قطرهاي است از بحار و ذرهاي است از خروار... او بنيانگذار فوجي از دشمنان فرهنگ ايران و اسلام است که کار عمده آنان مانند اسلاف ويرانگر خود، همسويي با برنامههاي برنامهريزان و طراحان مکاتب سري ضدفرهنگي و کشتن استعدادها در نطفهها و توطئه عليه کساني است که از آخور سياسي آنها تغذيه نشدهاند و نيز از مأموريتهاي آنها زشت کردن زيبايان و زيبا کردن و وسمه کشيدن به ابروي سياهکاران «هممحفلي» خود است که دست آنها را براي اجراي هر جنايتي باز گذارند و همچنين سوق دادن مخلوقات خود و بيخبران به جلافت و بيبندوباري و ربودن آثار ديگران و آنها را در قالبهاي خود ريختن و کج کردن راههاي مستقيم و راستين نيز از امور تخصصي آنهاست ...
2- خاندان افشار يزدي: پدر يکي از پادوهاي تقيزاده دکتر(!) محمود افشار يزدي است و او همان کسي است که با الهام از اهريمن جادهصافکن رضاخان و از دوستان و مأموران اردشير جي پدر شاپور ريپورتر جي در دستگاه او در هند بود. در زمان طرح تحميل رضاخان بر مردم ايران وي در مجلات آن روزي (کاوه) مينوشت:ايرانيان که فر کيان آرزو کنند / بايد نخست کاوه خود جستوجو کنند
... او هم مانند پسرش ايرج، در وابستگيهاي عملي و لفظي گستاخ بود. پسر محترم او در تمام دوران شاه و پادوي براي جشنهاي شاهنشاهي و «تقيزاده نويسي» و خط دادن به ساواک و جعل اسناد به کمک ساواک و به همراهي دو تن از «هممحفلي»هاي خود عليه بسياري از دبيران و استادان و مردان وطنخواه خودداري نکرد... پس از انقلاب هم چون نميتوانست با آن سوابق به روحانيون نزديک شود، براي آنکه بهانهاي بيابد و سوابق شاهپرستي و ماسوني و ساواکي و پادوي خود را کمرنگ کند و با دوستان ما نزديک شود، يکشبه طرفدار مصدق هم شد... او ... با کمک عناصر هممحفل خود موجي از مغالطه و سفسطه و خيانت و سرقت ادبي و خرابکاري را در امور انتشاراتي در سالياني که براي ديگران پروندهسازي ميکرده است تا خود يکهتاز ميدان شود، به راه انداخته است... اين است نمونه پرورشيافتگان محافل سري که در همه انقلابات و دگرگشتگيها با تعويض لباس و گريم و چهرهآرايي جديد و زيرابرو برداشتن و چون آن بت عيار هر لحظه به شکل و بهرنگي درآمدن، وارد صحنهها ميشوند.. اين گروه مکتب سري همه استعدادها را کور ميکنند و با خلق آدمکها و ادبياتچيها و نيز عالِمِ قلابيتراشيها بهتدريج علماي واقعي را طرد و از گردونه بيرون ميرانند و با اشغال پايگاههاي علمي از رشد و فرهنگ و علوم در ايران جلوگيري ميکنند... همه را پايين ميکشند تا خود عقبماندهشان در بالا قرار گيرند. جلوي دويدن ديگران را ميگيرند در حالي که خود هم قادر به دويدن و حتي راه رفتن صحيح نيستند.
به طور خلاصه بايد گفت که از زمان ميرزا صالح شيرازي و ميرزا ملکم خان الي يومنا هذا که خوشبختانه دوران رقاصي پادوهاي تقيزاده به پايان رسيده است، هميشه به مردم دروغ گفتهاند. يک اقليت از خود راضي و سبکسر با پيوند به سرنخهاي برونمرزي، مجال رشد فکري و فرهنگي را به ديگران ندادهاند و خود نيز به جايي نرسيدهاند... ما مجال نيافتيم که خود را جمعوجور کنيم و کوششهاي علمي چند قرن گذشته خود را رها نکنيم. اگر هنوز هم چيزي مانده است، از تصدق سرِ فرهنگ اسلامي ماست که هر چند بر آن کلنگ و تيشه زنند، استحکامات آن فرو نخواهد ريخت و به کلي ويران نميشود.
برنامههاي درازمدت موريانهوار آرامآرام و غيرمرئي «محافل سري» به کار خود ادامه ميدهند ولي آن طور نيست که هرچه بخواهند، همانطور شود.خوشبختانه هنوز مردمي و جواناني و عقلايي در گوشه و کنار وجود دارند که از منبع اين بيحاصليهاي فرهنگي و وابستگيهاي طولاني اطلاع داشته باشند و دُم خروسها را که از جيب اين پادوهاي سرگردان وامانده و به انتهاي خط رسيده که همه مهرههاي سوخته استعمارند بيرون آمده است، مشاهده کنند و در دام تلبيسها نيفتند. دير يا زود يک خانهتکاني فکري و فرهنگي به دويست سال نيرنگ و معرکهگيريهاي شبهتنويري و روشنفکري معلولان مغزي پايان خواهد داد.
آشنايي با امام، ماجراهاي نوفل لوشاتو و پرواز انقلاب
همين که آيتاللهالعظمي خميني از تبعيد ترکيه به نجف اشرف آمد، به ديدنش رفتم و پس از چندين بار ملاقات بسيار اميدوار شدم که دنباله رهاجوييها از سر گرفته خواهد شد و اين چراغ فروزان افروخته خواهد ماند. در هنگام اقامت ايشان هم در پاريس نظر به ارادت من و محبت معظمله، کارهاي دانشگاهي را موقتاً تعطيل کرده و تمام وقت ... در نوفل لوشاتو آنچه در استطاعت [داشتم]... براي به ثمر رسيدن انقلاب انجام [دادم]... که تفصيل آن را در جزوه «خاطرات نوفل لوشاتو» نوشتهام.
بنيصدر بهندرت روزها در آنجا آفتابي ميشد و بعضي شبها ديروقت خدمت امام ميرسيد بهطوري که دوستان ديگر ما هيچوقت در روز او را نميديدند و رابطه هم زياد نبود. پس از بيستوچهار سال مهاجرت و تبعيد اجباري با همکاري قطبزاده (که مرحوم مهدي عراقي را هم براي ترتيب امور مالي آن با خود برديم ) به کمک دو تن از وکلاي فرانسوي پس از مأيوس شدن از موافقت هواپيماي سوئيس اِر که قبلاً شخصاً اقدام کرده بودم، بالاخره هواپيمايي را از ايرفرانس اجاره کرديم و در تاريخ 12 بهمن ماه 1357 با «پرواز انقلاب» با قريب بيست تن از دوستان و ياران آيتالله و عده زيادي از خبرنگاران و روزنامهنويسان خارجي به تهران آمديم. در درون هواپيما هنگامي که از فراز کشورهاي اروپايي پرواز ميکرديم، به قسمت جايگاه خبرنگاران که چند نفر آنان را ترس برداشته بود و تصور ميکردند که ممکن است هواپيما را در هوا بزنند، به دستور امام، رفته و آنها را تقويت روحي کردم. فرداي آن روز فيگارو و بعضي ديگر از جرايد غربي مطالب مرا در جرايد خود منتشر کرده بودند.
يکي از خبرنگاران از آيتالله سؤال کرده بود در حالي که به تهران مراجعت ميکنيد، «چه احساسي داريد؟» آيتاللهالعظمي که به روحيه ايشان آشنايي داشتم که نه در شاديها و پيروزيها و نه در غمها و شکستها خود را نميباخت، در پاسخ گفت: «هيچ»؛ يعني من خود را گم نکردهام و اظهار شادماني هم براي پيروزي خود نميکنم و از خطرات احتمالي فرود آمدن هواپيما در تهران هم بيمي ندارم. اين بود خلاصه پس و پيش و مفهوم سخن ايشان... ولي بعدها عدهاي اشتباهاً اين کلمه را که در حکم يک جمله بود، به نوع ديگر تعبير کردند که با حقيقت وفق نميداد. به نظر آنها گويا مقصود اين بوده است که من اهميتي به ايران و مردم نميدهم؛ در صورتي که اين تعبير و تفسير غريب و مغرضانه، خطاي صرف و اشتباه محض است و هيچ عاقلي نميتواند تصور کند که پس از آنهمه خون جگر خوردنها و فعاليتها کسي چنين مطلبي را ادا کند.
من حتي اگر در حقانيت و اصالت مردمي آن انقلاب ترديد داشتم و نيز اين کلمه را از زبان شخص ديگري شنيده بودم که براي مقاصد ديگر به ايران ميرفت، باز هم باور نميکردم که آن شخص علناً خود را نفي کند و بگويد که هيچ احساسي براي وطنم يا امتم ندارم. گويا در آن موقع و بعدها اين مطلب از طرف رسانههاي گروهي توجيه نشد و به مناسبت کثرت مطالب و موضوعات ديگر، درباره آن سکوت شد ...
چون در ميان آنان که در معيت آيتاللهالعظمي با هواپيما به ايران مراجعت ميکردند، از لحاظ طول سالهاي مهاجرت و تبعيد من قديمتر و مقدمتر بودم... و هواپيما را من اجاره کرده بودم، شخص امام و ديگران به من محبت فراوان داشتند. آيتالله روزي در نجف به من اظهار کرده بودند که خيال نميکردم هنوز کسي باقي مانده باشد که زبان فارسي را به درستي و خوبي شما بنويسد. بعد گفتند که کتابهاي شما را به کتابخانه نجف و کربلا ... دادم ... آقاي شهاب اشراقي ... با آنکه اهل مجامله و زبانبازي نبود، در نوفل لوشاتو به اغلب دوستان گفته بود که فلاني استاد و شخصيت علمي جهاني و دانشگاهي ماست؛ بهخصوص آنکه قسمتي از مقالات و کتابهاي علمي او درباره اسلام که به زبانهاي خارجي نوشته است، شهرت دارد... آقاي اشراقي ميگفت آيتالله گزارشهاي روزانه شما را در باب تفسير اوضاع و سياست جهاني و اظهارنظرهاي سياستمداران درباره جنبش ما با دقت و علاقه نگاه مياندازند.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و انتخاب نخستين سفيركبير ايران در مسكو
با آنکه از آيتالله تقاضا کرده بودم که اينجانب را از کارهاي اجرايي معاف بدارد، معذلک به امر وي و پيشنهاد وزير خارجه و خواست رئيس دولت موقت بهعنوان نخستين سفير کبير دولت جمهوري اسلامي در مسکو و کشور مغولستان مأموريت يافتم و رهبر انقلاب هم حکم را توشيح و امضا کرد... نهتنها نخستين سفير ايران در مسکو بلکه نخستين سفير منتخب انقلاب بودم. قريب سه سال هم در آنجا ماندم که ماجراهاي آن و شرح اقداماتم به تفصيل نگاشته شده است. جلد اول ... در 700 صفحه در سال 1362 در انتشارات اميرکبير به طبع رسيد. در نتيجه اقدامات قريب به موفقيتي که در مورد استفاده از کل درياي خزر که جز بخش اندکي از آن، بقيه عملاً نصيب دولت روسيه شده بود و من مصراً مشغول استرداد آن و طالب بهرهبرداري کامل و عملي کشتيراني ايران در بحر خزر شده بودم و نيز به مناسبت بلاموضوع گذاشتن (و در حقيقت لغو) دو ماده از قرارداد 1921 ايران و شوروي که به زيان ايران بود ... و همچنين به مناسبت تعطيل قنسولگري يا خانه جاسوسي شوروي در رشت و جاهاي ديگر و دهها اقدام وطنخواهانه و آگاهانه، روسها عليه من به سمپاشي دست زدند و هنگامي که در کرملين با حضور هيئت نمايندگي ايران (دکتر شريعتمداري، دکتر سروش و جلالالدين فارسي) از مجهز و مسلح شدن عراقيها به دست روسها و عدم تعهدات روسها نسبت به ايران اظهار نارضايتي کردم، معاون برژنف و همراهان او به من اعتراض کردند که شما تحتتأثير تبليغات سياسي آمريکاييد و اين مطالبي که ميگوييد، تکرار ساختههاي آمريکا و دنياي غرب عليه ماست (که آقاي فارسي در پايان کتاب خود موسوم به «جامعه هشت طبقه توليد» چاپ کرده است.)
ميرحسين موسوي
اين امور سبب حسادت و تحريکات ميرحسين موسوي، نخستوزير نالايق ايران، شد که در آن روزها تصور ميکرد که من نخستوزير خواهم شد و اين خبر را يکي از کارمندان بيت امام به او رسانده بود؛ در صورتي که من به فرزند امام خميني گفته بودم که نهتنها قصد پذيرفتن هيچ مسئوليتي را ندارم؛ بلکه بهزودي هم از سفارت استعفا ميدهم که به کارهاي علمي مورد علاقه خود بپردازم و سه بار هم استعفا دادم و آيتالله قبول نفرمودند و گفتند: «نه بمانيد.»
دوباره همان تحريکات همان تفتينات و همان صحنهسازيهاي قبل از انقلاب تجديد شد و اگر در طول 24 سال گذشته ناکساني چون پادوهاي تقيزاده که سانسورچي دستگاه سلطنتي و محافل خود بودند، به شايعهپراکنيها و پروندهسازيهاي ساواکي ميپرداختند، اينبار جانوران خلقالساعه ديگري نظير ميرحسينها ... بر عده کفن دزدان نخستين افزوده گشته بودند و يک مرد عقدهاي کمسواد (متظاهر به مارکسيستي اسلامي و در باطن همهجا فروخته شده) که سرعملگي جهت آسفالت خيابانها هم براي او زياد بود، از مرگ بهشتي و رجايي که لابد و به دلايلي که در موقع خود خواهند گفت، بيدخالت نبوده است و گويي پشت در ايستاده و منتظر اين حوادث بود، استفاده کرد و نظير هويدا که سيزده سال بر سر کار ماند، او نيز هشت سال در ايران پرآشوب و جنگزده با ريا و موشمردگي و آبزيرکاهي و گردنکجي و چون مادرمردگان در آخر صف روحانيان، خدمتکارانه و چاپلوسانه ايستادن باقي ماند و هر که يک سانتيمتر قدش از او بلندتر و يک ذره شعور و سابقه و اخلاص در عمل و دانشش بيشتر بود، به نحوي از انحا، همه درها و حتي در خانه و بيت امام خميني را به روي او بست و با يک اکيپ امنيتي ساواکي قديم تودهاي و متخصص در پروندهسازي ... آناني را که احتمال ميداد يکروز رقيب او يا منشأ خدمتي شوند... نابود ساخت. هويدا اگر چه خائن بود، معذلک سواد داشت؛ ولي اين يکي جهالت و دنائت و خيانت را با هم در وجود پرعقدهاش سرشته و انباشته بودند.
از قبل از انقلاب، ساواک او(ميرحسين موسوي) و همسرش را (خانم درباري زهره کاظمي[حداقل با نامهاي مستعار زهرا رهنورد و زينب بروجردي]) همکار خانم ليلي امير ارجمند و آماده کننده دختران شايسته و ملکههاي زيبايي در آب نمک گذاشته بود و توانست او را به روحانيون قالب کند و زنش را به بيت امام بفرستد و با آنها رفتوآمد کند. اين خانم محترمه با نوشتن شرح حالهاي کاذبانه قلابي بيامضا و در حقيقت به قلم خود در جرايد که در شب انقلاب بر خود نام زهرا رهنورد نهاده بود، شوهرش را به وزارت رسانيد و تبديل به يک شاعره سبک جديد (باشعر بيوزن و بيقافيه و بيمعني در مورد او) گرديد.
«حسين رهجو» يا همان ميرحسين موسوي با جهالت و بيکفايتي و فرصتطلبي به مناسبت آنکه مرد حقير و وابستهاي بود، آنهمه ظلمها کرد و خانوادهها را پريشيد و لابد کساني که آن روزها شاهد ماجراها بودند، روزي فرصت خواهند يافت که همه مشهودات خود را منتشر کنند؛ چنانکه در زندان اوين مردان آگاه و فاضلي را ديدم که بدين امر توجه کرده بودند. طومار «رهجويي و رهنوردي» درهم نورديده شد ولي سايهاي از بدبختي و ابتذال و جهالت و کذب به جاي ماند و اين، نتيجه سپردن کارهاي بزرگ به افراد کوچک است و همه دستاندرکاران معتقد بودند که اين کار براي ميرحسين موسوي زياد است و او ظرفيت و استعداد و آگاهي چنين کاري را ندارد. ميرحسين يک مرد مقاطعهچي پولجمعکن و مدير شرکت مقاطعهکاري سمرقند و نيز يک مؤسسه تجارتي ديگر به نام انتشارات قلم (منشعب از انجمن قلم درباريان براي ايز به گربه گم کردن) آنهم با نام مستعار حسين رهجو بود. او فرزند يک چايفروش است که بعدها چايهاي بازار را با تردستي و بهنام کارشناس چاي در انحصار خود و ياران و شرکاي خود قرار داد و به او لقب سلطان چاي در ايران دادند. او توانست به کمک همان محافل سري، خود را به روحانيون بچسباند و در درون آنها رخنه کند و منشأ آن همه خيانتها شود ... و در پايان هم جام زهر را به ولينعمت خود (امام خميني که قطعاً به او ايماني هم نداشته است) بنوشاند.
دوباره کارخانهها را{اشاره به صنايع سنگين}بستند و دکان خردهفروشي باز کردند و خدا ميداند که اگر روزي پرده از کارهاي ميرحسين بردارند، چه حقايق تلخي روشن شود که روي شاه و همه نابکاران تاريخ را سپيد خواهد کرد... مسئولان فعلي (لطفاً در تاريخ نگارش متن که 1370 ه.ش است دقت شود.) پس از اصلاح قوانين و حذف پست نخستوزيري توانستند اين انگل را که چون کَنه به ميز نخستوزيري چسبانده شده بود، از جاي بکنند و از سر خود وا کنند. در نامهاي که به عنوان «ميگ و ميخ» درباره خيانتهاي او جهت اطلاع آيتاللهالعظمي خميني و فرزند او و ساير مسئولان فرستادم و نيز در تلگرامهايي که راجع به سياست غلط اقتصاد دولتي او که کپي از سيستم کمونيستهاي شوروي بود، براي آنها فرستادم، باعث شد که ميرحسين به وسيله تيم اراذل و اوباش خود در هنگامي که کانديداي رياستجمهوري (آنهم براي ايجاد امکان بيان مظالم در تلويزيون و نه واقعاً رياستجمهوري) شدم، مرا تهديد به استعفا کند و چون پيشنهاد کانديداتوري را پس نگرفتم، به اکيپ امنيتي و اطلاعاتي خود در نخستوزيري مأموريت داده بود که مرا در حادثه اتومبيلراني نابود کنند. ماشين پيکاني که در آن سوار بودم، داغان و قطعه قطعه شد ولي من جان به سلامت بردم و تنها يک هفته بستري شدم و چون نمردم، بدون هيچگونه علتي، پس از آنهمه خدمات مأموران ميرحسين با چند کاميون پر نفر به شهرک اکباتان براي دستگيريم آمدند که اگر مقاومتي شود تيراندازي هم بکنند. يعني يک قشون آورده بودند که پشهاي را اعدام کنند. ولي من هيچ مقاومتي نکردم و مرا به زندان ويژه نخستوزيري بردند که نه ماه در آنجا با شرايط غيرانساني در زير بند و شکنجه و 23 ماه در زندان اوين (که جز شش ماه آخر آن 26 ماه در زندان اوين بهسر بردم) نگه داشتند و در آخر هم نادم شدند و پس از يک معذرتخواهي تشريفاتي آزادم کردند و كليه حقوق سفارتم را هم تا شاهي آخر پرداختند. پس از چند سال سرگرداني با تقاضاي بازنشستگي و موافقت وزارت خارجه و چندين ماه تلاش براي خروج از کشور به صورت قانوني و با گذرنامه ملي خودم دوباره در سال 1367 به تبعيدگاه نخستين خود، به پاريس برگشتم که قريب 24 سال در آنجا به کار تحقيق و علم پرداخته بودم و مجدداً به تحقيقات علمي سابق ادامه ميدهم.
آيتالله العظمي خميني هم معلوم شد که ... از زنداني شدن من اطلاعي نداشته است و به آقاي احمد خميني هم، صادق خلخالي و ميرحسين اطلاعات کاذبانه داده بودند... (بعدها با اطلاعرساني به امام) ...حجهالاسلام موسوي زنجاني و نماينده امام (حجهالاسلام انصاري که ضمناً هم دوست ميرحسين بود) به زندان روحانيت که در آنجا در بند بودم، به عيادتم فرستاد و قول دادند که پوزشخواهي و جبران شود...
السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین .